
اردیبهشت ۱۴۰۳ بود. آفتاب تند نیشابور روی زمین داغ میتابید و من درگیر آموزش پرواز بودم. همهچیز عادی پیش میرفت تا اینکه پیامی در اینستاگرامم چشمم را گرفت:
«دختر چهار سالهای به نام یسنا در روستای یلیبدراق گم شده. اگر میتوانید، برای کمک بیایید.»
چند بار متن را خواندم. اول فکر کردم شوخی است. اما هرچه بیشتر تحقیق کردم، فهمیدم سه روز از گمشدن یسنا گذشته و مردم و نیروهای امدادی در منطقه حضور داشتند.
در دلم جنگی بود: میتوانستم کمک کنم یا کاری از دستم برنمیآمد؟ همسرم گفت:
«اگر تو نری، چه کسی میره؟ تو میتونی از آسمان چیزی ببینی که هیچکس روی زمین نمیبینه.»
تصمیم گرفتم. همان ظهر موتور و گلایدر را بار زدیم و خانوادهام هم همراه شدند. راهی سفری شدیم که سرنوشتش نامعلوم بود، اما یک چیز روشن بود: اگر شانسی برای نجات یسنا بود، نمیتوانستم بیتفاوت بمانم.
ساعتها در جاده بودیم. سکوت ماشین با صدای موتور و مکالمات کوتاه شکسته میشد. وقتی به کلاله رسیدیم، خورشید به افق نزدیک میشد و جمعیتی از مردم، هلالاحمر و نیروهای امدادی در محل تجمع کرده بودند.
پدر یسنا با عصا به سختی راه میرفت، رنگپریده اما پر از امید. مادرش کنار او نشسته بود، چشمها سرخ و دستها لرزان. سایهای از غم و تلخی بر همه جا افتاده بود.
نگاههای مردم به من دوخته شده بود: «این همان خلبانی است که آمده کمک کند؟» بار سنگین انتظارات روی شانههایم افتاده بود. شب را با دعا و نگرانی گذراندیم. خوابی به چشمم نیامد؛ تنها تصویری که مدام در ذهنم تکرار میشد، صورت معصوم کودکی بود که شاید سرد و بیجان افتاده باشد.
صبح روز چهارم، آسمان نیمهابری و نسیم خنکی وزیدن داشت. مردم و امدادگران با نگاههای پر از امید مرا تماشا میکردند. موتور را روشن کردم و پرواز آغاز شد.
منطقهای به طول ده کیلومتر و عرض یک کیلومتر را جستوجو کردم. دشت، باغها، نیزارها، درههای کوچک… اما هیچ نشانهای نبود. باد شدت گرفت و سوخت موتور رو به پایان بود؛ مجبور شدم فرود بیایم.
سکوت سنگینی بر جمعیت حاکم شد. مادر یسنا دوباره گریست، پدرش به آسمان نگاه کرد. قلبم شکست، اما در دلم گفتم: «این پایان نیست. هنوز فرصت هست.»
عصر همان روز، دوباره برخاستم. این بار ضلع جنوبی منطقه را بررسی کردم. بعد از ۴۵ دقیقه، چیزی در میان گیاهان بلند دیدم: پیکر کوچک یسنا، بیحرکت روی زمین افتاده بود.
با بیسیم به همسرم خبر دادم. پدر و دایی یسنا آنجا بودند؛ اشک و امید در چشمانشان نشست. مادرش فریاد زد: «یسنا…»
فرود مستقیم خطرناک بود. پس مختصات را به ذهن سپردم و سریع به محل تجمع برگشتم. مردم را همراه کردم و دوباره به سمت یسنا پرواز کردم. بالای سر او چرخیدم تا راهنمایی کنم.
چند دقیقه بعد، هلالاحمر، پلیس و اهالی روستا رسیدند، از آسمان نظاره گر حرکت نیروهای امدادی و مردم بسمت محل مورد نظر بودم ، یسنا به آمبولانس منتقل شد، نفسهایش تند اما زنده بود. شادی و شور، همه جا را پر کرد.
مادر یسنا با قدمهای لرزان دخترش را در آغوش گرفت. پدر با عصا کنارشان ایستاد. اهالی روستا و نیروهای امدادی با شور و محبت نزدیک شدند، دستهایشان را گرفتند و لبخند زدند.
مردمانی از روستاهای اطراف و شهرهای نزدیک آمدند تا شادی نجات یسنا را شریک شوند. لحظهای که آسمان و زمین با هم یکی شدند و زندگی دوباره بر دشتهای کلاله تابید، هیچگاه از یادم نمیرود.
نجات یسنا نشان داد که پرواز و ورزشهای هوایی میتوانند بیش از هیجان و تفریح، بازوی کمک و نجات باشند. وقتی با هنگ گلایدرم در آسمان حرکت میکردم، توانستم مسیر نجات یک کودک را نشان دهم که هیچ کس روی زمین نمیتوانست ببیند.
این تجربه پیام روشن دارد: هوانوردی عمومی و ورزشهای هوایی، وقتی با دانش، مسئولیت و انساندوستی همراه شوند، میتوانند نقش حیاتی در امداد و نجات ایفا کنند.
آسمان، نه فقط جای پرواز برای هیجان، بلکه صحنهای است برای شجاعت، انسانیت و خدمت به دیگران. پرواز، چراغ راهی برای روزهای دشوار، پلی میان زمین و آسمان برای نجات جانها و فرصتی برای نشان دادن مهارت، مسئولیت و دلبستگی به زندگی انسانی است.
هر بار که به آن روز فکر میکنم، میبینم چگونه یک تصمیم ساده، مهارت پرواز و تعهد به انسانیت توانست شادی، امید و زندگی دوباره را به یک خانواده و جامعه کوچک برگرداند.
این است شرافت آسمان!
هادی کاهانی / خلبان و مربی هنگ گلایدر
باز نویسی: پرشین ایر اسپورت